No Image
درد دل پيوند ثابت

بسم الله الرحمن الرحیم
نمی دونم چه رازیه اونایی که به خدا همش التماس می کنند تو کفند...نمی دونم خدا نگاهش میکنه یا نه؟
چه سریه اونایی که همش در حال گناهند و کارهای واجب خودشون رو انجام نمیدند به یک جاهایی تو این دنیا میرسند.شاید این جمله تکراری باشه که بگیم که مصلحت اینه..
آیا خدا مصلحت اینه که اونایی که دلشون با تو هست همش بدوند و اونایی ریا می کنندراحت یاشند نه خدایا تو این طور خدایی نیستی.
نمی دونم ایراد از من گناهکاره یا اینه که اصلا خدا منو نگاه نمی کنه.
بعضی وقتها اشکات با سکوت و مظلومانه می ریزند بعضی وقتها مات مبهموت میشی که چی شده که این اتفاق های بد میفته ما که گناهی نکردیم اگه هم کردیم توبه کردیم...
خدایا به مظلومیت امام حسین زینب و سالار مظلومان امام صاحب زمان کاری کن برای ما و ما رو به جایی برسون...


نوشته: مسعود در: دوشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٩ | نظرات ()

تگ ها :درد دل
 
امام زمان حرف نگفته پيوند ثابت

بعضی وقتها آدما از یک کار اشتباهی که می کنند خیلی شرم سارند چون از این کاری که کردند پشیمون هستند.شاید به ما ها خیلی این احساس اتفاق افتاده باشه یا اینکه بغض بگیرت نتونی گریه کنی.
من هیچ وقت تاثیر نماز قبول نداشتم ولی حالا که میخونم می بینم یک فرقی دارم وقتی بغضم میگیره نماز میخونم یک کوله بار از روی دوشم بر داشته میشه چون با سازنده درد دل کردم کاش همه ای آدم با سازنده اشون درد دل کنند...
وقتی به نماز می ایستی و حمد و توحید رو می خونی از خدا نعمت هدایت رو میخوایم و میخوایم اون جور که صلاح هست ما رو هدایت کنه وقتی قنوت میکنیم از خدا خواسته هامونو میخوایم چه خوبه موقع قنوت برای فرج امام زمان دعا کنیم...
امان از سجده وقتی عشق بهش پیدا کنی دیگه سرتو زود بلند نمی کنی چون اون لحظه از همه لحظه ها به خدا نزدیکتری.
نماز صبح مال مردان و زنان خداست که بگند چند مرده حلاجند که می تونه وزنه بیشتری بزته اونی که سرموقعه میخونه و اونی که قضا میکنه.
شاید خیلی اتفاق های ناخواسته برامون پیش میاد بعد رو به خدا میکنیم خدایا اخه چرا این اتفاق برام افتاد؟بعد چندوقت میبینی که مصلحتی در کار بوده شاید چندین سال طول بکشه مصلحتشو بدونی اون موقع است میفهمی که خدا چقدردوستت داشت.
امام زمان غریبه بچه ها موقع پیامبر,پیامبر دور اطرافیانی داشت ولی اقامون چی؟تا به حال تو یک شهر غریبه افتادید میبینی چه حسی؟چه جوری خوشحال میشد؟وقتی که یک همشهری تو اون غربت میبینی که تحویلت گرفته.امام زمان اشناش هموم شیعه مثل من تو هست اره خودتو دست کم نگیر..امام زمام خوشحال کن با چی؟به یادش باش دعا ظهورش بخون کار بدی نکنی که اقامون پیش خدا شرمنده شه دعا کنی امام زمان دعات میکنه.


نوشته: مسعود در: دوشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٩ | نظرات ()

تگ ها :حرف نگفته
 
امام زمان پيوند ثابت

 از هم جمعه شد و غصّه ی من تازه شده
درد این بی خبری بی حد و اندازه شده
 از هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم
باز از دوری تو خسته و درمانده شدم
 از هم جمعه شد و از تو خبر نشنیدم
باز از بی خبری های دلــــم نالــیدم
 از هم درد فراقـت کـمرم را خم کرد
 از دوری تو چشمان مرا پر نم کرد
 از هم جمعه شد و چشم به در منتظرم
شاید آورد صبا از مه رویت خبرم

 

 

 

مرا به غیر تو نبود پناه مهدی جان
که من گدایم و هستی تو شاه مهدی جان
 ر انتظار تو شاها گذشت عمر عزیز
نگشت حاصل من غیر آه مهدی جان
شها فقیرم و مسکین و بر سر راهت
نشسته ام به امید نگاه مهدی جان
من عاشقم که ببینم جمال تو آیا
بود به سوی جناب تو راه مهدی جان؟
بحق حرمت اجداد خود نما نظری
ز مرحمت به من رو سیاه مهدی جان
خمید پشت من که از بار معصیت شاها
نموده ام همه عمر اشتباه مهدی جان

 

 

 

 

روز ها بگذشت و تقویم زمان تکمیل شد

 

سالمان با صوت حوّل حالنا تحویل شد

 

باز هم بر ما به خاک افتادگان درگهت

 

صبح غمگینی بدون حضرتت تحمیل شد

 

 

 

 

******************************************************

روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است

 

گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است

 

ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج

 

که نگاهم نگران منتظر آن روز است

 
**********************************************************

زمین دلتنگ و مهدى بیقراراست‏
فلک شیدا، پریشان روزگار است‏
دلا، آدیـــــــنه شد، دلبر نیـــــامد
غـــروب انتـــظارم سرنــــــــیامد
همه دلــــــها پر از آه و غم و درد
همه آلاله‏ها پـــــــــــژمرده و زرد
نفس‏ها خـــسته و در دل خموشـند
فغانها بى‏ صدا و پرخروشــــــــند
نه رنگى از عدالت، نى از صداقت‏
در و دیوار دارد نقش ظــــــلمت‏
شده پرپر گـــــــــل مهر و محـبّت‏
 مــه دلـــــــها شده سرشار نفرت
شده شام یتیمان، نالــــــه و اشــک‏
برد هرکــس به کاخ دیگرى رشک‏
شده پژمـــــــرده غنچه در چمنزار
بگشت آواره گل در کوى گـــــلزار
نشسته دیو بر دلـــــــــــهاى خفته‏
همه جا بذر نومــــــــــــیدى شکفته‏
زده زنـــــــــــگارها آئین و مذهب‏
دمى، رویى زسرور نیست یا رب‏
به اشک چشم و مهر و ماه، سوگند
به آه و ناله دلــــــــــــــهاى دربند
اگر نرگس زهجرت زار زار است‏
شقایق تا قیامت دغـــــــــدار است‏
***********************************************************

 


نوشته: مسعود در: شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۸ | نظرات ()

 
امام زمان پيوند ثابت

در دل با امام زمان 

 نام او که خالق یاس ونرگس است


 ا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت

برای سلامتی امام زمان صلوات 

 170 بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0 

 مری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0 ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0 

 قا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد0 

 یا وقرار دل بیقرارم شو0 بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن0 بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم0 تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا0 

 یا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم0 یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد0 برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0 

 گذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام0 

 ازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی 0 

 قا جان! می خواهم برایت قصه بگویم 0 قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است0 

 اش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس000 

 یدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد0 

 س می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید0 

 وب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد0 

 س بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است0 

 حبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود0 عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟ 

 ابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0 

 نفسی أنت! 

 ه جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0 

 قا جان! 

 روادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد0 کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟ 
 ی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟ 

 یا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند0 

 اس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا000 

 لم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد0 بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند0 

 ی پیدا ترین پنهان من! 

 ا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم0 نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0 

 ی آفتاب عمر! 

 ا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0 فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم0 در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم0 به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم0 

 ه خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0 

 اش می شد که خدا 

 جازه ظهورت می داد 

 اش می شد 

 ه در این دیار غربت 

 میان موج غمها 

 ه سکوت سرد وسنگین 

 خصت خاتمه می داد 

 اش می شد 

 معه ما 

 اهد ابروی زیبای تو می شد 

 یده نا قابل ما 

 رش کیسوی تو می شد 

 اش می شد 

 نتظار منتظر بپایان رسد 

 هوا میزبان یاسها و 

 سترنها 

 اک پای مهدی زهرا شود 

 اش می شد 

 و هم از انتظار خسته شوی و 

 رای فرج دعا کنی 

 اش می شد000 

  قربانت یاس سفید.التماس دعا

 

در دل با امام زمان آب

 لیوان آب

 دریای زیبای آبشار نقره ای را با همین گوشهای تیزم می شنوم0 گویی که قطره قطره اش برایم حکم یک دریا دارند،صدایشان کردم آمدند وبرایم یک جام از آب گوارا آوردند،گفتم:مگر خودتان تشنه نیستید گفتند ما سیرابیم،اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است،لیوان را گرفتم،نوشیدم آن را،گوارا بود وبه دلم نشست ودر همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم،هر چه نگاه کردم آن همان قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا جرا اینگونه مرا تنها گذاردند0 چرا اینگونه سیراب شدم،اما مرا خواب کردند ورفتند،صدایی شنیدم0 به سویش دویدم ورسیدم،آریٍ،آری،این همان آبشار است ورفتم یک لیوان را در کنار سنگ ریزه های آبشار دیدم،دویدم،دویدم،آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده ،گفتم که هستی!:

گفت:همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته ای،گفتم من لیاقت ندارم،چرا سراغم آمدی،گفت:پاک است دلت،اینگونه مگذار آلوده شوند،گفتم:چگونه،گفت مرا طلب کن،صدایم زن،گفت نمی رسد صدایم به گوشت،گفت رسیده،اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی،گفتم عشقم را چه کنم،گفت:عاشق باش،اما آنگونه که خودت می گویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش0 این را گفت:واز جلوی چشمان سیاهم محو شد


نوشته: مسعود در: چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸ | نظرات ()

تگ ها :
 
آرشيو مطالب پيشين:
 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
No Image No Image