از هم جمعه شد و غصّه ی من تازه شده
درد این بی خبری بی حد و اندازه شده
از هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم
باز از دوری تو خسته و درمانده شدم
از هم جمعه شد و از تو خبر نشنیدم
باز از بی خبری های دلــــم نالــیدم
از هم درد فراقـت کـمرم را خم کرد
از دوری تو چشمان مرا پر نم کرد
از هم جمعه شد و چشم به در منتظرم
شاید آورد صبا از مه رویت خبرم
مرا به غیر تو نبود پناه مهدی جان
که من گدایم و هستی تو شاه مهدی جان
ر انتظار تو شاها گذشت عمر عزیز
نگشت حاصل من غیر آه مهدی جان
شها فقیرم و مسکین و بر سر راهت
نشسته ام به امید نگاه مهدی جان
من عاشقم که ببینم جمال تو آیا
بود به سوی جناب تو راه مهدی جان؟
بحق حرمت اجداد خود نما نظری
ز مرحمت به من رو سیاه مهدی جان
خمید پشت من که از بار معصیت شاها
نموده ام همه عمر اشتباه مهدی جان
روز ها بگذشت و تقویم زمان تکمیل شد
سالمان با صوت حوّل حالنا تحویل شد
باز هم بر ما به خاک افتادگان درگهت
صبح غمگینی بدون حضرتت تحمیل شد
******************************************************
روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است
گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است
ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج
که نگاهم نگران منتظر آن روز است
**********************************************************
زمین دلتنگ و مهدى بیقراراست
فلک شیدا، پریشان روزگار است
دلا، آدیـــــــنه شد، دلبر نیـــــامد
غـــروب انتـــظارم سرنــــــــیامد
همه دلــــــها پر از آه و غم و درد
همه آلالهها پـــــــــــژمرده و زرد
نفسها خـــسته و در دل خموشـند
فغانها بى صدا و پرخروشــــــــند
نه رنگى از عدالت، نى از صداقت
در و دیوار دارد نقش ظــــــلمت
شده پرپر گـــــــــل مهر و محـبّت
مــه دلـــــــها شده سرشار نفرت
شده شام یتیمان، نالــــــه و اشــک
برد هرکــس به کاخ دیگرى رشک
شده پژمـــــــرده غنچه در چمنزار
بگشت آواره گل در کوى گـــــلزار
نشسته دیو بر دلـــــــــــهاى خفته
همه جا بذر نومــــــــــــیدى شکفته
زده زنـــــــــــگارها آئین و مذهب
دمى، رویى زسرور نیست یا رب
به اشک چشم و مهر و ماه، سوگند
به آه و ناله دلــــــــــــــهاى دربند
اگر نرگس زهجرت زار زار است
شقایق تا قیامت دغـــــــــدار است
***********************************************************